هزاران سال است که به امید آرمانشهر نشسته ایم و تخیلات شعری مان را نثارش کرده ایم. هزاران سال است که ظلم و جور را دیده ایم و طعم تلخش را چشیده ایم اما توجیهی و آرزویی آرمانی همراهش کرده ایم . فقر همسایگان ، اعتیاد مردمان و فحشای دلبرکان را حس کرده ایم اما سر زیر برف کرده، منتظر معجزه ایم.کلبه ی احزان را دیده ایم اما فقط “منتظریم” که روزی گلستان شود . سرزنشان خار مغیلان را با جان و دل خریده ایم اما نه برای رسیده به کعبه آمال بلکه از روی گمشدن در بیابان جبر و اختیار . در عین “ان مع العسر …”مانده ایم . مست از مخلوق برتر بودن تحمیل ژن می کنیم و چون زمین بارکش خوبیست ، پدر و پسر ، هر دو سوارش شده ایم .
من از آرمانشهر گرایی به تنگ آمده ام . فکر کردم که فرا آرمانگرایی و آرمان گرایی نو ( Post utopiaism ) خوبست اما کافی نیست ، برای همین خودم را ملقب به “ضد آرمانشهرگرایی” نمودم .